تبليغاتX
تنها هستم ولی مقاوم

انگار همـ‌ه‌ی خوشبختی ها.. تنـ‌ها یک سوء تفاهم احمقانـ‌ه‌ اند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 23:53  توسط هانی  | 
 

می شه تنهایی بازی کرد... می شه تنهایی سفر کرد... حتی می شه تنهایی خندید ... ولی خیلی سخته که تنهایی تنهایی رو تحمل کرد...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 20:6  توسط هانی  | 
هیچ کجا خانه آدم نمی شود حتی اگر تنهای تنها هم باشی بازهم خانه بهترین جای دنیاست

خدایا دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 22:35  توسط هانی  | 
مسکن خوردن و بی موقع خوابیدن هم دردی از درد تنم دوا نکرد . تمام تنم درد می کند و سرم بیشتر. بلندمی شوم به خودم می گویم

-دختر خیره سر برو یه چیز بخور شاید سردردت خوب شود

+ اه میل ندارم چی بخورم

- تن ماهی توی یخچال هست بخور خمس و زکات میاد روش ها

+ (با بی میلی تن ماهی را در میاورم ) اه از انهایی است که باید با در باز کن باز کنم هیچ وقت خوب نتوانستم از در بازکن استفاده کنم ! آخ دستم (می نشینم کف آشپزخانه می زنم زیر گریه)

- ا خجالت بکش دختر گنده

+هیس حرف نزنا خسته ام می فهمی ! خسته ام از تمام تنهایی ها ! خسته ام از تمام سر برج ها! خسته ام از تمام کابوس های شبانه !... خسته ام از قبض های ماهانه ! اخسته ام ز اینکه جرات نکنم دیر بیایم . خسته ام از این همه مستقل بودن !  اما می ترسم از تمام مردها! می ترسم از بوی تنی که آرامشم دهد ! می ترسم از دستی که نوازشم دهد!‌می ترسم از زمزمه ای که آرامم کند ! می ترسم از حسی که مرا به وجد بیاورد ! می ترسم از روزی که بفهمد مرد است و می تواند آزارم دهد ...! می ترسم می فهمی ... خسته ام می فهمی اهای با توام ها چیه باز کم آ.وردی سرت را انداختی پایین و رفتی بیا این پیشنهاد خلاقانه تن ماهی خوردن را از میز لا اقل جمع کن. اصلاً از تو ام خسته ام ...

این روزها دوباره کارم شده خستگی و ترس

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 21:22  توسط هانی  | 

ماشین و پارک می کنم سر خیابان نمی دونم چرا این کوچه لعنتی تمومی نداره اضطراب و ترس تمام وجودم را گرفته اینکه این دوتا جوان چی از جونم می خواهند و من هرچه می دوم به دم در نمی رسم صدایی هم از گلویم در نمی آید!!! چه بارانی هم می بارد ... خدایا نجاتم بده وقتی از خواب می پرم تمام تنم خیس عرق بود و عضلات تنم گرفته بود . نفسم به زور بالا می آمد تا ثانیه های طولانی باورم نمی شد که خواب دیده ام ! دوباره کابوس های شبانه سراغم آمده چند شب پیش آنقدر از ترس توی خواب دویده بودم که تمام طول روز بعد پاهام درد می کرد خنده دار! خواب دیشب باعث شد وقتی مالک ژارکینگی که اجاره کرده بودم واسه تقی تماس گرفت و گفت چون ده هزار تومان رو شارژ ساختمان اضافه کرده اند بهتر نیست شما هم اجاره پارکینگ را بیشتر کنید با کمال میل و رغبت پذیرفتم اینطوری خیالم راحته فاصله پیاده شدن از ماشین تا در آسانسور کوتاه است و در فضای بسته پارکینگ .

پی نوشت : گاهی فکر می کنم ... بهتر است فکر نکنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 19:50  توسط هانی  | 

فقط امشب . همین امشب . همین یک شب ... چقدر دوست داشتم کسی بود که سرم رو میون دستهاش می گرفت و من و به سینه اش فشار می داد و می گفت بخواب هانی من هستم کنارت. بخواب عزیزم نترس . غصه نخور من کنارتم ...

با این فکرها و حس لجوجی که بیخ قلبم و فشار می داد ماشین و پارک کردم و آمدم بالا آروم کلید و انداختم توی قفل در ... تنها . ساکت . . . هیچ کسی نگفت و بیا سرت و بگذار اینجا آروم بخواب تنها نیستی من هم کنارتم ... نترس هانی ...

پی نوشت : بخواب هانی ... بخواب تنها ...

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 2:8  توسط هانی  | 

وقتی پیغام سارینا را می خونم و باهاش تماس می گیرم آنقدر شوکه می شم که یادم می ره دیروز تصادف سنگینی کردم و باید چند روزی اسیر باشم و بدون تقی (تقی اسم ماشینم) نمی دونم  دو سال شده ازدواج کرده یا نه ! از اول می دونستم این ازدواج خیلی منطقی نیست هرچند به نظرم کلاً ازدواج کار منطقی ای نیست.

خودش و ختر هفت ماهه اش . این یک فاجعه است.

چقدر دلم گرفت اما این حرفها و اتفاقات فقط باعث می شه من بر تصمیمات زندگیم مصمم تر بشم و اشتباه دیگران را تکرار نکنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 21:14  توسط هانی  | 

چه بخواهی و چه نخواهی حوالی سر برج که می شود انگشتها برای شمردن دریافتی و تقسیم آن برای پرداختی دچار مشکل می شود نمی دانم چرا هرچه می شمارم و ضرب و تقسیم می کنم انگشتهایم هفتصد هزارتومن پرداختی جلوی مساوی حسابهام در نمی آورد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 21:8  توسط هانی  | 
خیلی تلاش کردم تا باور کنم زندگی زیباست

خیلی ...

شاید به قیمت سالها ندانستن و رنج بردن...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 21:27  توسط هانی  | 

روزها و شبها پشت هم در گذرند گاهی لبخند و گاهی اندوه همه و همه محصول زمان و زندگی ما هستند گذر این سالها و ماهها و روزها بهم یاد داده که سالها می گذره حتی سریع تر از لحظه ای که اکنون در آن احساس توقف می کنیم . کاش بتوانیم این لحظه ها را بشناسیم و ازش بهترین استفاده را داشته باشیم . دیروز یکی از شاگردهام که ۱۲ شاید هم ۱۳ سالی ازم بزرگتر هم هست عنوان کرد که چقدر به شرایط و موقعین من غبطه می خوره که کلی در زندگی جلو هستم و ... تنها کاری که تونستم بکنم این بود که بهش توضیح بدم زندگی همین لحظه اکنون است و هیچ زمانی برای شروع کردن و سعی در بهترین بودن دیر نیست دوست نداشتم براش تعریف کنم که چقدر زندگی با من بازیها داشته و چقدر از روزهای عمرم هدر رفته اما ترجیح دادم در این مورد سکوت کنم و امیدوارش کنم که :

        دور گردون گر دو روی بر مراد ما نگشت            دائماْ حال دوران یکسان نمی ماند غم مخور

                                 به امید اینکه همه ما بتوانیم از لحظه ها و روزهامون بهترین استفاده ها را ببریم

                                                                                          همین حالا

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 22:32  توسط هانی  |