خاطره نویسی |
به راستی که برای ایجاد تغییر در دنیای اطراف فقط انجام کارهای بسیار دشوار یا خارق العاده لازم نیست . تغییر در محیط همان شکار فرصت ها برای کشف و نشان دادن زیبایی های دنیای پیرامون مان و قدردانی از انسانهایی است که با حضور خود و گاهی حتی با نوشته های خود تلنگری بر قلب ما می زنند . من که معتقدم تغییر یعنی رنگی تازه بخشیدن به دنیا و انسانهای ساکن آن و هر روز با افکار نو - کلماتی تازه و کارهای جالب دنیایی بهتر برای خود و دیگران خلق کردن... ... ...
مطمئنم کسی برنده است که تهدید ها را به فرصت ها تبدیل کنه مثلا خود من گاهی فکر می کردم تنهایی مفرطم مخربه و بیمارم کرده البته تاثیر بد داشته ولی من از این شرایط می خوام بهترین استفاده را برای یادگیری و پیشرفت بکنم چون کسی مزاحم مطالعه من نمی شه و من هر وقت بخوام می تونم خیلی از کارها را که دوست دارم انجام بدم مثلا تا دیر وقت کتاب بخونم ساعتها به سی دی های زبان گوش بدم بدون اینکه نگران ناراحتی و یا دغدغه های کسی باشم و هزاران دلیل دیگه برای سرخوشی ... ترم پیش با وجود تمام مسائل که گاهی واقعا درس نخوندم اون طور پیشرفتم این ترم باید خیلی ظریفتر عمل کنم
امروز یک روز دیگه و تولدی دوباره است
از زندگی خانوادگی با پدر و مادر چیزی یادم نمیاد جز چند تا خاطره محو از خونه ای که طبقه پائین بود و تاریک و من که همیشه تنها بودم بدون هیچ دوستی و صحنه هایی از دعواهای پدرم با مادرم و البته داستانی که مامانم برام می خوند داستان الدوز نوشته صمد بهرنگی
ولی واضح ترین چیزی که یادمه اعتیاد پدرم بود نحوه استفاده از هروئین به وضوح اون صحنه تو خاطرم مونده یه زرورق با یه قطره قهوه ای رنگ روش که با حرارتی که زیرش گرفته بود می غلتید به جلو و عقب ...
یه روز که اگه اشتباه نکنم هوا هم سرد بود بابا رفت بیرون و دیگه نیومد ظاهرا گرفته بودندش ... و خاطراتی غمگین از صحنه ملاقات راهروهای تنگ و باریک با پنجره های کوچیک با آدمهایی پشت پنجره با کلی بغض و تنهایی و من شاید بخاطر همینه که از کوچه های باریک می ترسم شاید یادآوری راهروهای باریک زندان باشه ...
مادرم برادرم را باردار بود بزرگترین اشتباه زندگی اش هرچند شاید مقصر هم نبود ...
حالا یادم میاد تو بیمارستان مادرم داره فارغ میشه پدرم هم هست اما مادر بزرگم با پدرم دعوا میکنه تو خیابون و دست من را هم داره دنبالش میکشه و می بره .... نمیدونم چرا هرچی سعی کردم این صحنه ها از ذهنم پاک نشده واضح و شفاف ...
حالا هم یادم میاد دادگاه یه اتاق بود که نورش کافی هم نبود مادرم بود و پدرم دیگه خیلی چیزی یادم نمیاد ...
پدر و مادرم از هم جدا شدند و من تازه رفتم کلاس اول دبستان ...
دوست ندارم زیاد از اون روزها بنویسم مختصر اینکه دوم دبستان بودم که یه شب دیدم دست من تو دست پدرمه و رفتیم به روستایی که پدربزرگ و مادربزرگ پدری آنجا بودند برادر کوچکم هم بعدا آمد پیش ما
حالا یادم میاد یه شب پدرم با خانواده خاله اش صحبت کرد هوا سرد بود زیر کرسی بودیم و این طوری پدرم ازدواج کرد و من روز عروسی آنها و نامادری ام را در لباس عروسی یادم میاد ...
انصافا زیاد اذیت نشدیم رفتار بدی در خاطرم نمانده پس حتما خیلی اذیتم نکرده بودند .
حالا یادم میاد یه غروب دلگیر من و یه چمدان و پدرم وسط کوچه باریک که خونه مادر بزرگ مادریم تو اون کوچه بود مادرم را دیدم و دوباره حضانت ما به مادر و خانواده آنها سپرده شد ...
از روزگار های قدیم تر زیاد دوست ندارم بنویسم خیلی قشنگ نبود شاید بشه گفت اصلا قشنگ نبود ...
شنیدم پدرم اومده بوده دم در ما ( من و برادرم) را ببینه اما مادر بزرگم نگذاشته و این زمانی است که من کلاس پنجم بودم ...
حالات یادم میاد یه روز که از مدرسه برگشتم دیدم مادرم گریه می کنه و من فهمیدم پدرم مرده ...
با مادر بزرگم ما هم می رویم برای مراسم خاکسپاری هرچی باشه پدرم بوده و من چقدر احساس بدبختی می کردم که آخر هم یک دل سیر پدرم را ندیدم حالا باید جنازه اش را ببینم و حتی این هم از من دریغ شد ... و این یعنی آخر درد گفتند پدرم را شهرداری دفن کرده چه قصه غم انگیزی هرچند آخر زندگی معتادها همینه گوشه یک میدان پای یک درخت یا ... و حالا می فهمم چرا همیشه از اون میدانی که شنیدم آنجا پدرم مرده بدم میاد ... اون روزها خیلی احساس بدبختی می کردم با تمام کودکی احساس می کردم تمام دردهای عالم روی شانه هایم سنگینی می کند ... تنها انگیزه ام در آن روزها بزرگ شدن و پیدا کردن پدرم و بهبودی او بود چه خیال باطلی ...
... آدم بی انصافی نیستم ولی احساس خوشبختی نداشتم نه مادر داشتم ونه پدر . پدرم که هیچ مادرم هم همیشه سر کار بود و مادر بزرگ و خانواده هم تنها حسی که در من ایجاد نمی کردند حس آرامش و خانواده بود ... من ناسپاس نیستم ولی این حس دقیقا مخصوص آن دوران است ....
حالا دارم بزرگ تر و بزرگ تر می شوم یه دختر درسخون ...
می خوام از روزگار زندگیم با اون آقا بنویسم تا شاید کمی از غده های گذشته را جراحی کنم و شاید هم ببینم حق با این آقا بوده یانه ؟؟؟
یه کم گذشت ... اون هم من ... خنده داره مگه نه ... من ...
فقط باید کمی تمرکز کنم ... اما می نویسم ...
لعنتی دلم داره می ترکه یاد اون روزها مثل فیلم وحشتناک از جلوم رد میشه
احساس جالبی دارم هم امتحانات این ترم دانشگاه تمام شده و هم امتحان آخر ترم کلاس زبان را دادم در واقع چند روزی هیچ خبری از درس نیست و این حس خوشایندی در من ایجاد می کنه منظورم این نیست که دوست ندارم درس بخونم بلکه بر عکس از شدت علاقه کاملا حس شاگردی و پشت میز و نیمکت نشینی دارم .
این روزها هیچ اتفاق خاصی نمی افته من مثلل همیشه هستم و تمام تلاشم در استوار بودنه و گاهی هم مثل همه حس خستگی و کسالت سراغم میاد که می دونم گذشتنی است مثل دیشب که داشتم از غصه می ترکیدم و آنقدر گریه کردم که اثراتش تا الان هم تو چشمهام مونده ولی در کل همه چیز عادی است گاهی مشکلات فشار میره مثلا هزینه دانشگاه اجاره منزل و ... اما در برابر چیزهایی که من دیدم این ها چیزی نیست و مهمتر از همه اینکه من معتقدم خداوند روزی هر انسانی را مقدر کرده. گاهی فکر می کنم همه چیز را بی خیال می گذره چرا من خودم را اذیت کنم.
چیزی که خیلی این روزها ذهنم را مشغول کرده این است که برم سراغ پسرم اگر پدرش باز هم برای دیدنش مخالفت کرد از طریق قانون اقدام کنم حالا نمی دونم کار درستی است یا نه ؟؟؟
چند شب پیش بود شب از نیمه گذشته بود و برف سنگین روی شاخه های لخت درختها تلو تلو می خورد آسمان رنگ سرخش مایل به بنفش شده بود
کتری کوچکم را روی اجاق گذاشتم یک لیوان از کابینت در آوردم حالا یک کیسه کوچیک چای ، داغ داغ بود اصلا هم طعم کاغذ نداد اما من هنوز سردم بود و پشت شیشه های یخ زده به آسمون نگاه می کردم انگار تمام دانه های برف چشم باز کرده بودند و به من نگاه می کردند گویا همه از من پرسشی داشتند ؟؟
که تو چته امشب ؟؟؟
حتما او خواب بود و من تب داشتم و بیدار بودم کمی لرز داشتم ولی یه حسی من را پشت پنجره نگاه داشته بود . . . یاد سال پیش افتادم همین روزها که ... همین روزها که با او سفر بودیم برای تولدم کلی کتاب برایم خرید کتابهایی که بعضی هاشون در هیچ کتاب فروشی شهر پیدا نمی شه حتی کتابی که مال قصه های کودکیم بود و من داستانش را فقط از زبان مادرم یادم مونده بود ... اون روزها تمام تمرکزم روی رسیدن نوروز و سر رسید وعده هامون با هم بود ، شروع زندگی!!! و کسی از ما دو تا چه میدانست که این همه سنگ در این راه ریخته می شود جدای سنگ هایی که هر راهی دارد . و من چه مشتاقانه مثل گنجشکها که لانه می سازند در تدارک یک زندگی بودم و او نیز ...
هنوز هم گاهی امید به این راه تاریک دارم و او نیز ...اما...
با یادآوری این خاطرات لرزم بیشتر شد و به زیر لحاف پناه بردم چشمهایم از زور داغی می سوخت انگار دو آتشفشان روی چشمهایم فوران کرده بود .
آتشفشان ها را می بندم و امیدوارم که در آرامش خوابیده باشد که تحمل این راه دشوار به خودی خود سخت است چه رسد به ضعف و بی خوابی افزون بر آن
الان که خوبم خوب خوب . آخه امتحانات تموم شد و من مطمئن هستم با وجود تمام مشقت ها نمرات خوبی کسب می کنم الان لذت ریز و وصف ناشدنی در زیر پوستم جریان داره که من روزگاری حسرت خوندن یک مجله و کتاب را داشتم و الان دارم دانشگاه درس می خوانم از خدای بزرگ ممنونم که من را اینقدر استوار ( شاید هم پر رو ) آفرید از او هم ممنوم که لذت دوست داشتن و نئشه زندگی را با تمام مرارت هایش در من ایجاد کرد .
الان هم باید بروم و برای گنجشکها و کلاغهای محله تو بالکن کمی غذا بریزم نکنه سرما و بی غذایی آزارشون بده حالا که من اینقدر خوشبختم که سرپناه دارم و ... به شکرانه تمام خوشبختیهایی که لمسشان می کنم و تمام آنها که در وجودم جاریست و من از درک آن عاجزم امشب برای او دعا می کنم ...
عبور باید کرد تا افق پیداست . عبور باید کرد تا نور تا هور تا لمس بی واسطه حضور
عبور باید کرد ماندن و مثل آب راکد شدن جز گندیدن ثمری در بر ندارد
و من انسان گندیدن نیستم
الان دقیقا از آن لحظه هایی است که تنهایی از طاقت من بالاتر رفته و من در این چهار دیواری احساس خفگی می کنم تنهای تنها ... تنها بودن من درد بزرگی شده و حرف نزدنم درد بزرگتر ... باید بنویسم این حرفها را نمی شود تحمل کرد و بیشتر از این در دل نگه داشت ورم می کند و رنجم می دهد...
دروغ را مثل خیلی ها من هم خسته شدم و می شوم اما از پا نخواهم افتاد کامپیوترم مورد داشت ظاهرا اشکالاتش برطرف شده دلم از تنهایی داشت غصه دار می شد دوست داشتم به کلیه کوچیکم برگردم و دوباره باشم .
مثل لی لی بازی کردن که بعد از هر رفتنی برگشت داره من هم برگشتم .
زمان می بره تا دوباره به حالت قدیم برگردم به همه دوستام سر بزنم اما مهم اینه که برگشتم.
من هستم نفس می کشم و هیچگاه آرزوی روز رفته را نخواهم خورد و امروز و فردا را خواهم ساخت.
سلام به همه دوستان خوب که تو کوچه پس کوچه های ذهنشون یادی از این تنها می کنند میدونم آپ کردن بدون سر زدن به دوستان کار خوبی نیست اما محبت شما بالاتر از این حرفهاست که من را نبخشید .
حال من رنگ گلای قالیه جای نگاتون بدجور روش خالیه
هرچی کردم دردونه پرواز یاد بگیره نشد ظاهرا برای کشف اقیانوسهای جدید تمایلی به ترک ساحل آرامش نداشت .
فکر نمی کنم کسی بتونه ذره ای جای اون را بگیره ... به قول اهورا ... هی رفیق بی خیال ...
این روزها انقدر اتفاقات عجیب و جدید رخ میده که نمیدونم چی بگم فقط اینکه اگر صلاح باشه و خدا بخواد یه پیشنهاد کاری بهم شده برای دبی فعلا داریم صحبت می کنیم تا ببینیم چی میشه شاید خدا می خواد از این محیط دور بشم تا کمی اروم بشم کسی چه میدونه شاید ...
امیدوارم خداوند تمام کسانی که او را از سرنوشت من کم کردند بدون او در سرنوشتشان بگذارد ...
می بینید نمی تونم حتی با وجود تمام اتفاقات مهم و سرنوشت سازی که در زندگی ام رخ میده کم شدن او از سرنوشتم را فراموش کنم ...
میدونم تا چند وقت دیگه شرایط عادی تر میشه و من مثل همیشه هر روز میام به همه سر میزنم و تو خونه دلتنگی هام براتون از امید و زندگی میگم .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|