تبليغاتX
تنها هستم ولی مقاوم
دل آدمی برای نوشتن بهانه می خواهد........

وبرای ننوشتن بهانه ها............

وقتی هیچ کدام نباشد...

سکوت تنها واژه ای است که تورا

وبودنت را

انکار نمیکند.......

 

نمی دونم با چه رویی بعد از این همه مدت نشستم پشت این صفحه کلید سیاه و دارم می نویسم . ..

روزگارم بد نیست ترم اخر را دارم می گذرونم البته گرفتن فوق دیپلم همچین هنر هم نیست اما برای من و تو شرایط من چیز کمی نیست

تصمیم دارم تا جایی که توان دارم ادامه بدم و روزی حداقل یک استاد دانشگاه بشم ( آرزو بر جوانان عیب نیست ) اما جدای از شوخی حتما این راه را ادامه می دم .

یاد گذشته ها افتادم روزهایی که چقدر زود به زود می نوشتم روزهایی که گذشت و غبار لطیفی از خاطراتش موند و منی که کلی تغییر کردم . دیگه خیلی چیزها که در گذشته ازارم میداد برام هیچ اهمیتی نداره یعنی یاد گرفتم که آدمهای بزرگ نباید به چیزهای کوچیک اهمیت بدهند و من هم باید جزو آدمهای بزرگ باشم .

پ.ن : دلم برای پسرم تنگ شده از این که این همه سال ریز ریز قد کشیدنش را ندیدم دلم رنجور شده

نوشته شده توسط هانی در سه شنبه 1388/08/19 |
 

شاید خیلی وقتا از الان شرایطم بدتر بوده اما چیزی که داره عذابم می ده اینه که احساس می کنم فکرم دیگه حوصله منو نداره این همه اراجیفی که به خوردش میدم و انتظار خروجی مثبت ازش دارم فرسودش کرده ....

تنم دیگه حوصلمو نداره ... دیگه مث قدیما باهام راه نمی آد ... انگار خودمم دیگه حوصله خودمو ندارم ....

پاهام هم دیگه نمی کشن ... بس که یه عمر بیهوده ازشون سواری کشیدم

ولی بی خیال ... باید یه کاری کرد ... برای زندگی رو حس کردن باید زندگی کرد ...

بزار از این گرداب ... مرداب ... بگذریم ... کی میدونه فردا چه خبره . شاید یه بار هم بلیط بخت آزمایی ما برنده شد ... بازم میخرم قیمتش گرون نیست ... ارزونه این روزا عمر بهای زیادی نداره ... می پردازم ... میخرم شاید روزی بنده شدم ...

راستی اگه برنده بشم و بخوام انتخاب کنم - چی منو خوشحال میکنه ؟؟؟؟؟؟؟

باز پر رو تر از گذشته خودمو به ندیدن و به ایده آلیست بازی میزنم ... باز فراموش خواهم کرد ... باز خواهم خندید


پ. ن ۱: همین جا از شهرام ـhttp://www.wildrosegardner.blogfa.com- تشکر و عذر خواهی می کنم که چون تمام حال من تو نوشته اون بود حالم را اینجا منتقل کردم .

پ.ن ۲ : می بینی این حس و حال مال همه ماست پس حق دارم خودم را به ایده آلیست بازی بزنم و ...

نوشته شده توسط هانی در یکشنبه 1388/03/03 |

دیروز صبح زود با یکی از دوستان رفتیم باشگاه تیر اندازی و بنده با کمال ناشی گری از ۲۰ فقره تیر ۵ فقره را به هدف های در حال حرکت زدم اما باور بفرمایید همان ۵ تا تیر جای ۲۰ تا بود چون هدفها را از هم منهدم کرد . این از برنامه من تا ظهر و به علت درد شدیدی که در کتف مبارک احساس می کردم و خستگی مفرط تا عصر خوابیدم . این هم تا عصر . بعد بلند شدم مثل دخترهای خوب و نانازی نشستم سر درس کلی هندسه نقوش داشتم ... که یکی از دوستان زنگ زد کلی پکر و دلگیر بود و غروب جمعه است و هزاران درد به دل آدم می شینه و... کمی باهاش صحبت کردم تا آروم تر شد یکی دیگه از دوستان پیام داد که از صبح تنها بودم و الان دارم دق می کنم و... من هم که موجود حساس دیگه دلم نیومد خودم سرخوش باشم و دوستان غمگین ... دوست گرامی ماشین را آوردند و بنده و ایشان به رانندگی من رفتیم دنبال دوست اول . قرار شد یک ساعتی در خانه من دور هم باشیم تا دلهای مبارک دوستان باز شود .  نزدیک خانه که داشتیم می شدیم نمی دونم چی شد که در هوای بارونی ته یک کوچه بن بست هوس دستی کشیدن به سرهای مبارک ما افتاد حالا دستی کشیدن با پراید همانا و لیز خوردن محکم به درخت و تابلوی برق خوردن و لاستیک ترکاندن همان ... حالا ساعت نزدیک ۹ شب زاپاس هم خراب بگرد تا یک فقره لاستیک بخر و ... خلاصه الان ما سالمیم ماشین هم انشاالله زیاد خرج روی دست بنده نمی گذارد شب عیدی ... 

 ولی خودمونیم شانس آوردم دستی کشیدنم به همین جا ختم شد .  کتفم کبود شده و درد می کنه البته ربطی به دستی کشیدن نداره مال تیراندازی است ... دستی را که کشیدم دلم می خواد یکبار هم برم از یک بلندی با کش خودم را پرت کنم پایین این هم یکی از خواسته هامه اما می ترسم یا به پایین نرسم یا این که کش اضافه باشه خیلی دیگه پایین برسم دعا کنید سر سالم بر بستر بگذارم

نوشته شده توسط هانی در شنبه 1387/12/03 |

سلام

حال همه من خوب است ٬ ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور ٬ که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند . با این همه عمری اگر باقی بود طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل نا ماندگار بی درمان . تا یادم نرفته است بنویسم ٬ حوالی خوابهای ما ٬ سال پر بارانی بود ٬ می دانم همیشه حیاط  آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است ٬ اما تو لااقل ٬ حتی هر وحله ٬ گاهی ٬ هر از گاهی ببین انعکاس تبسم رویا ٬ شبیه شمایل شقایق نیست ٬ راستی خبرت بدهم ٬ خواب دیده ام خانه ای خریده ام ٬ بی پرده ٬ بی پنجره ٬ بی در ٬ بی دیوار ٬ هی بخند ٬ بی پرده بگویمت  چیزی نمانده است ٬.... فردا را به فال نیک خواهم گرفت ٬ دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما می گذرد ٬ باد بوی نامه های کسان من می دهد ٬ یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری

نه عزیزم ٬ نامه ام باید کوتاه باشد٬ ساده باشد ٬ بی حرفی از ابهام و آینه ٬

از نو برایت می نویسم           

         حال من خوب است اما تو باور مکن

                                                             

نوشته شده توسط هانی در سه شنبه 1387/11/29 |

من نمی دونم آخه روز تولد وقت مریض شدنه ؟؟؟ یکی نیست بگه این همه وقت چرا روز تولدت حالت بد میشه می ری بیمارستان و زیر سرم !!!

آره جدی می گم روز تولدم حالم بد شد و رفتم زیر سرم ظاهرا یه عفونت میکروبی یا حالا   نمی دونم چی گریبانم را گرفت و تازه دیروز از درد معده خلاصی پیدا کردم . اما واقعا همه چیز عالی بود من که لذت بردم دوستان هم همه راضی بودند این روزها یه حسی و ندایی به من می گه که وقت غصه و غم سر اومده دیگه زندگی من بعد از این همه مشکلات داره به آرامش می رسه و این حس هر لحظه در وجودم تقویت می شه ...

یه خبر جدید !!! آخه یکی نیست بگه همه را برق می گیره ما رو دفتر خاطرات مادر ادیسون پس صاحبکارم که کلی هم سنش از من کمتر این روزه هی دور و برم می پلکه و سعی در نزدیک شدن داره من نمی دونم بایدبه این موضوع بخندم یا گریه !!!؟؟؟ یکی بگه من با این بچه جقله چیکار کنم اینه وضع زندگیمون فقط این مونده بود !!!

نوشته شده توسط هانی در دوشنبه 1387/11/14 |

چقدر تغییر کرده ام .

 زندگی یک مسیر یکطرفه است گاهی فکر می کنم حتی یک لحظه زمان برای ایستادن نداریم . یک لحظه !!!

حالم خوبه خیلی هم خوب . همه نزدیکای تولدشون که میشه کمی دلگیر میشند ولی من خوشحالم آخه پنج شنبه تولدمه و من احساس ماهی آزادی را دارم که اجازه داره تمام اقیانوس زندگی را بگرده فقط کافی اراده کنه و من هم در خود این اراده را می بینم . در تمام این سالها به اندازه این روزها احساس سرخوشی و رضایت نداشتم .

احساس همان نیای خود را دارم که اگر به میوه ممنوعه نزدیک نشود تمام موهبت های بهشتی برای اوست این روزها تمام نگرانی ام این است بتوانم خود را در این بهشت خدا نگاه دارم و قدمی از قدمی خطا نکنم .

پ.ن ۱: وقتی به خواستگارم بصورت قطع و یقین جواب منفی را دادم یک لحظه دلم برای غربت بغض صدایش گرفت.

پ.ن.۲:با خود می اندیشم هیچ غربتی بالاتر از این نیست که کسی تمام عواطف و انسانیت تو را به غربت بکشد .

پ.ن.۳: دیگه قرار شده دلم برای غربت هیچ صدایی نگیره این طور بهتره

نوشته شده توسط هانی در شنبه 1387/11/05 |

تنم را کش می دهم . وای چه حس خوبیه ... این که بدونی فردا امتحانی در کار نیست و کلاسی نداری . این ترم هم تمام شد . تا اینجا که خبر ها رسیده دو تا بیست دارم . مثل بچه های دبستان که از گرفتن نمره بیست شاد می شوند و لبخند لباشون رو شاد میکنه خوشحالم ... ولی خیلی خسته شدم  کار و کار و کار . درس و درس و درس . دیروز که امتحان آخر را دادیم با یکی از دوستام  رفتیم خونشون گوشی ها رو خاموش کردیم تلفن خونه را هم کشیدیم و خوابیدیم وای که چه حس خوبی بود مثل نفس کشیدن تو فضای آزاد ... راحت و آسوده دغدغه امتحان نبود ...

امروز صبح هم که بعد از چند روز تعطیلی و مرخصی بابت امتحانات آمدم شرکت باید تا قبل از شروع ترم جدید یه سرو سامان حسابی به کارهام بدم ...

دردونه و خانم محترمه شان تعطیلات رفتند شمال و پجشنبه آمدند تهران منزل خواهر خانم تا جمعه برگردند شهر خودشان . تا اینجا هیچ مشکلی نیست جالب اینه که جمعه صبح زنگ زده که من می خوام ببینمت  تصور کنید من چه حالی بهم دست داد . وقتی از دیدار امتناع کردم شب که رسیده بودند شهر خودشون زنگ زد و گفت ازت گله مندم حتی نیومدی یه لحظه همدیگر را ببینیم ... خنده ام گرفت به  این همه ... واقعا خیلی جالبه رفتارش بهش گفتم : من متانت به خرج می دهم و آزارت نمی دهم و کاری به کارت ندارم تو چرا درک نمی کنی چی فکر می کنی ؟ من هم یه انسانم مثل همه مگه تحمل و بردباری من چقدره که تو بری با خانمت مسافرت تو سفر هم گاهی بتونی زنگ بزنی و از خوشی هات بگی و بعد هم بیایی من را ببینی و بگی دلم برات تنگ شده ... وقت انتخاب از من گذشتی ولی حالا دلت اینجا پیش مهربونی های من مونده ...

پ. ن : وقتی به دردونه و گذشته ای که بر ما گذشت فکر می کنم به خوبی و خوب بودن . به دوستی و دوست داشتن . به صداقت و صادق بودن و به کلی از احساسات خوب بشری شک می کنم .

نوشته شده توسط هانی در یکشنبه 1387/10/22 |

دیروز اولین ژوژمان برگزار شد و ظاهرا یا بیست و یا نوزده سهم من از یک ترم تلاش و جان کندن و سر کار و دانشگاه رفتن شده . خوشحالم .

ظاهرا کمی کسالت دارم یه جورایی خیلی خسته ام . چشام داغ داغ شده انگار خورشید را گذاشتند توی تنم و دارم آتیش می گیرم دلم یه استراحت حسابی می خواد یه جوری که فکر هیچ کس و هیچ چیزی را نکنم . هم خستگی کار تو تنم نشسته هم امتحانات و بد تر از همه این شهر شلوغ که مجبوری ساعت های زیادی توی ترافیک و نفس کشیدن با نهایت آلاینده های محیطی باشی .

دردونه هر از گاهی زنگ میزنه گاهی با خودم می گم خجالت نمی کشه در آن واحد به دو نفر ابراز دلتنگی می کنه ... من که تقریبا خیلی کم جوابش را می دهم نمی گم دیگه دوستش ندارم اما دیگه برام مثل گذشته ها مهم نیست من تقدیر را در زندگی پذیرا هستم و می دانم خداوند بزرگترین لطف را در حق من عطا کرد که با او زندگی مشترک را شروع نکردم ـ هیچ وقت نخواستم یادآوری کنم که این اواخر چه آزارهایی به من داد و چقدر اذیتم کرد تمام مهر و عاطفه ام زیر سوال رفت ـ حکایت کسی را دارم که به اصل خوب بودن شکاک شده .

دیشب آخر شب با تمام خستگی یه دفعه بلند شدم شروع کردم به مرتب کردن آب بامبوها رو عوض کردم به کاج مطبقم آب دادم یه کمی دکور را تغییر دادم احساس کردم این تحول کمی در حس و حالم تغییر ایجاد کرد . گلدون هام رو دوست دارم . خیلی زیاد .

امشب اگه خدا بخواد قرار برم خونه یکی از دوستام و یه استخر و سونا و استراحت داشته باشم تا شاید  خستگی و احتمالا کسالت از تنم بره بیرون پنجشنبه هم که سر کار بی سر کار کلاس هم که ندارم کارهای شنبه را انجام بدم جالبه که هنوز نگفتند شنبه چه ساعتی امتحان داریم این هم از دانشگاه ما خنده داره واقعا.

پ . ن ۱: این روزها با اینکه خسته ام ولی ناراحت نیستم .

پ . ن ۲: می رقصم تا نهایت امکان که رقصی چنین میانه میدانم آرزوست . 

نوشته شده توسط هانی در چهارشنبه 1387/10/11 |

همه دنیا بدونه که چهارشنبه عقد کنان دردونه است ...

براش آرزوهای خوب می کنم امیدوارم خداوند اشک ها و اندوهها و حوادثی که بر من رخ داد را از مسیر زندگی او دور کند هیچ تمایلی به باز پس گرفتن روزهای از دست رفته زندگی و آزارهایی که دیدم ندارم مهم این بود که دوستش داشتم و خداوند موهبت دوست داشتن را به من بخشیده بود قطعا خدای مهربانم زیباترین تصاویر را در پیچ بعدی جاده زندگی در مسیر من قرار می دهد ...

نوشته شده توسط هانی در دوشنبه 1387/09/25 |
این روزها زندگی ام در یک مسیر آرام و روبه رشدی قرار گرفته درست است که خیلی کند پیش میرود اما اوضاع بد نیست . 

صاحبکارم آدم بدی نیست هی، می شود تحملش کرد .

دردونه هم که به سلامتی داره سر و سامان می گیره اما متاسفانه روزگارش خیلی خوب نیست حکایتش روزگار کسی را نشون میده که همه چیز داره اما یک چیز نداره و تازه فهمیده اون مورد چقدر براش مهمه کار من هم شده  براش دعا و آرزوی روزهای خوب .

برادرم هم مثل گذشته هاست چند باری مثلا ترک کرد و دوباره تمام دل ما را سوزاند .  

یه خواستگار سمج هم دارم که بعدا بیشتر راجع بهش توضیح می دهم .

امروز که بارون می باره همه جا بوی زندگی میده بوی خاک بارون خورده و اصلا هم مهم نیست چقدر من تو ترافیک و زیر بارون معطل شدم مهم اینه که بوی زندگی میاد ... بوی بارون

نوشته شده توسط هانی در دوشنبه 1387/09/11 |