شاید خیلی وقتا از الان شرایطم بدتر بوده اما چیزی که داره عذابم می ده اینه که احساس می کنم فکرم دیگه حوصله منو نداره این همه اراجیفی که به خوردش میدم و انتظار خروجی مثبت ازش دارم فرسودش کرده ....
تنم دیگه حوصلمو نداره ... دیگه مث قدیما باهام راه نمی آد ... انگار خودمم دیگه حوصله خودمو ندارم ....
پاهام هم دیگه نمی کشن ... بس که یه عمر بیهوده ازشون سواری کشیدم
ولی بی خیال ... باید یه کاری کرد ... برای زندگی رو حس کردن باید زندگی کرد ...
بزار از این گرداب ... مرداب ... بگذریم ... کی میدونه فردا چه خبره . شاید یه بار هم بلیط بخت آزمایی ما برنده شد ... بازم میخرم قیمتش گرون نیست ... ارزونه این روزا عمر بهای زیادی نداره ... می پردازم ... میخرم شاید روزی بنده شدم ...
راستی اگه برنده بشم و بخوام انتخاب کنم - چی منو خوشحال میکنه ؟؟؟؟؟؟؟
باز پر رو تر از گذشته خودمو به ندیدن و به ایده آلیست بازی میزنم ... باز فراموش خواهم کرد ... باز خواهم خندید
پ. ن ۱: همین جا از شهرام ـhttp://www.wildrosegardner.blogfa.com- تشکر و عذر خواهی می کنم که چون تمام حال من تو نوشته اون بود حالم را اینجا منتقل کردم .
پ.ن ۲ : می بینی این حس و حال مال همه ماست پس حق دارم خودم را به ایده آلیست بازی بزنم و ...