دیروز اولین ژوژمان برگزار شد و ظاهرا یا بیست و یا نوزده سهم من از یک ترم تلاش و جان کندن و سر کار و دانشگاه رفتن شده . خوشحالم .
ظاهرا کمی کسالت دارم یه جورایی خیلی خسته ام . چشام داغ داغ شده انگار خورشید را گذاشتند توی تنم و دارم آتیش می گیرم دلم یه استراحت حسابی می خواد یه جوری که فکر هیچ کس و هیچ چیزی را نکنم . هم خستگی کار تو تنم نشسته هم امتحانات و بد تر از همه این شهر شلوغ که مجبوری ساعت های زیادی توی ترافیک و نفس کشیدن با نهایت آلاینده های محیطی باشی .
دردونه هر از گاهی زنگ میزنه گاهی با خودم می گم خجالت نمی کشه در آن واحد به دو نفر ابراز دلتنگی می کنه ... من که تقریبا خیلی کم جوابش را می دهم نمی گم دیگه دوستش ندارم اما دیگه برام مثل گذشته ها مهم نیست من تقدیر را در زندگی پذیرا هستم و می دانم خداوند بزرگترین لطف را در حق من عطا کرد که با او زندگی مشترک را شروع نکردم ـ هیچ وقت نخواستم یادآوری کنم که این اواخر چه آزارهایی به من داد و چقدر اذیتم کرد تمام مهر و عاطفه ام زیر سوال رفت ـ حکایت کسی را دارم که به اصل خوب بودن شکاک شده .
دیشب آخر شب با تمام خستگی یه دفعه بلند شدم شروع کردم به مرتب کردن آب بامبوها رو عوض کردم به کاج مطبقم آب دادم یه کمی دکور را تغییر دادم احساس کردم این تحول کمی در حس و حالم تغییر ایجاد کرد . گلدون هام رو دوست دارم . خیلی زیاد .
امشب اگه خدا بخواد قرار برم خونه یکی از دوستام و یه استخر و سونا و استراحت داشته باشم تا شاید خستگی و احتمالا کسالت از تنم بره بیرون پنجشنبه هم که سر کار بی سر کار کلاس هم که ندارم کارهای شنبه را انجام بدم جالبه که هنوز نگفتند شنبه چه ساعتی امتحان داریم این هم از دانشگاه ما خنده داره واقعا.
پ . ن ۱: این روزها با اینکه خسته ام ولی ناراحت نیستم .
پ . ن ۲: می رقصم تا نهایت امکان که رقصی چنین میانه میدانم آرزوست .