تبليغاتX
تنها هستم ولی مقاوم - تموم شد

تنم را کش می دهم . وای چه حس خوبیه ... این که بدونی فردا امتحانی در کار نیست و کلاسی نداری . این ترم هم تمام شد . تا اینجا که خبر ها رسیده دو تا بیست دارم . مثل بچه های دبستان که از گرفتن نمره بیست شاد می شوند و لبخند لباشون رو شاد میکنه خوشحالم ... ولی خیلی خسته شدم  کار و کار و کار . درس و درس و درس . دیروز که امتحان آخر را دادیم با یکی از دوستام  رفتیم خونشون گوشی ها رو خاموش کردیم تلفن خونه را هم کشیدیم و خوابیدیم وای که چه حس خوبی بود مثل نفس کشیدن تو فضای آزاد ... راحت و آسوده دغدغه امتحان نبود ...

امروز صبح هم که بعد از چند روز تعطیلی و مرخصی بابت امتحانات آمدم شرکت باید تا قبل از شروع ترم جدید یه سرو سامان حسابی به کارهام بدم ...

دردونه و خانم محترمه شان تعطیلات رفتند شمال و پجشنبه آمدند تهران منزل خواهر خانم تا جمعه برگردند شهر خودشان . تا اینجا هیچ مشکلی نیست جالب اینه که جمعه صبح زنگ زده که من می خوام ببینمت  تصور کنید من چه حالی بهم دست داد . وقتی از دیدار امتناع کردم شب که رسیده بودند شهر خودشون زنگ زد و گفت ازت گله مندم حتی نیومدی یه لحظه همدیگر را ببینیم ... خنده ام گرفت به  این همه ... واقعا خیلی جالبه رفتارش بهش گفتم : من متانت به خرج می دهم و آزارت نمی دهم و کاری به کارت ندارم تو چرا درک نمی کنی چی فکر می کنی ؟ من هم یه انسانم مثل همه مگه تحمل و بردباری من چقدره که تو بری با خانمت مسافرت تو سفر هم گاهی بتونی زنگ بزنی و از خوشی هات بگی و بعد هم بیایی من را ببینی و بگی دلم برات تنگ شده ... وقت انتخاب از من گذشتی ولی حالا دلت اینجا پیش مهربونی های من مونده ...

پ. ن : وقتی به دردونه و گذشته ای که بر ما گذشت فکر می کنم به خوبی و خوب بودن . به دوستی و دوست داشتن . به صداقت و صادق بودن و به کلی از احساسات خوب بشری شک می کنم .

نوشته شده توسط هانی در یکشنبه 1387/10/22 |